تبليغاتX
عطر بارون , بوی سیب

 

 

 

 

 

 

در نهفته ترين باغ ها دستم ميوه چيد


 و اينك شاخه نزديك از سر انگشتم پروا مكن


 بي تابي انگشتانم شور ربايش نيست عطش آشنايي است


درخشش ميوه درخشان


تر


 وسوسه چيدن در فراموشي دستم پوسيد


دورترين آب

 


ريزش خود را به راهم فشاند


پنهان ترين سنگ


سايه اش رابه پايم ريخت


و من شاخه نزديك


 از آب گذشتم از سايه به در رفتم


رفتم غرورم ر بر ستيغ عقاب شكستم

 


 و اينك در خميدگي فروتني به پاي تو مانده ام


 خم شو شاخه نزديك

 

 


 

 

 

 

کاش خدا چشمان مرا می گرفت


و تو را شنوا می کرد


آنقدر در ذهنم تکرار شده ای ِ


که جز چشمان در یایی ات درون ذهن من چیز دیگر نیست


سیرابم از دیدنت


و تشنه ام تشنه شنیدن تو



کاش خدا چشمان مرا می گرفت


و تو را شنوا می کرد


شايد آنوقت می توانستم بگويم ...


و تو احساس مرا از لرزش صدای خستم می شنیدی



آرزو نمی کنم چنین شود


چر اکه آرزو برای من همیشه آرزوست


و رسیدنش نیز آرزوست



آرزو نمی کنم که این چنین شود

 


چرا که خدا قلبم را می شناسد


خدا در هر بهانه تپیدن قلبم حظور دارد


خدا درون احساس مرا همیشه می داند


و این کافی است


این کافی است تا دیگر نتوانم تو را ببینم


تا تو احساس مرا بشنوی


و این خالصانه ترین چیزی است که می خواهم

 

 

 


 

 

از پشت ديوار اتاقک شعر


پيچک بيقرار خاطره


اروج ميکند باز


به بامی که هر غروب از آن


خواب سرخ خورشيد را به تماشا رفته ام




من،لبخند می زنم


به روی روشن شعر


به ستاره باران احساس


من شادمانه می سرايم از شب


از زمستانی که در راه است


از سياه...از سپيد



من از سر پَرچين سکوت


در عمق سبز يک درخت


و در آيينه شفاف ذهن


ديده ام،خوانده ام


هر آنچه که چشم آسمان می بيند


از دورترين آبی ممکن


هر ترانه که سينه زمين می خواند


در شکوه رويش جوانه



من،لبخند می زنم


به روی روشن شعر


من ايمان دارم


به خاک


به ابر


به نور

باید سرود


روح پيچک خاطره


از پس پنجره های بی روح


شوق حلول شعری دوباره به سر دارد

 


بايد سرود


دوباره و صد باره


به یمن حضور شمع


در باریکه یاد

 

 


 

 

 

هنگام گذر از باغ گل سرخ , گل سرخی را به شدت غمگین دیدم علت را پرسیدم


گفت : دلم گرفته!


گفتم: از چه کسی؟


گفت: از یه دوست


گفتم:کدام دوست؟


گفت : گل نیلوفر را میگویم


کمی با دقت نگریستم و ساقه رونده نیلوفر را دور ساقه آن دیدم


گفنم: چون نیلوفر به دور ساقه ات پیچیده و بالا رفته ناراحتی؟


گفت : نه من خودم دستش را گرفتم تا بالا بیاید


اما همینکه قدش از من بلندتر شد نرده های آهنی باغ را به من ترجیح داد و دور آن پیچید


 


 

به گفت و گوی شبانه ام با تو می اندیشم


وقتی در کوچه پس کوچه های


تنهائی و رخوت


می بینم که خزیده ای


به انتهای حقارتِ شب بوهای مست


که بی تفاوت میرویند


به آغوش شب سیاه


و


جامه ها می درند با غرور


بی حضور مهتاب و کودکی آب



به گفت و گوی شبانه ام با تو می اندیشم


با تو که در شب نشینی بی عاطفه گی های احساس


چشمان خیال مرا بستی


بی آنکه بدانی


نه به آغوش مرگ لغزیده ام


و نه به بازی رویاهایم


به خواب رفته ام در سکوت



به گفتگوی شبانه ام با تو می اندیشم


اگرچه خاموش مانده ست نگاهم


رو به تمامی پنجره هایی


که فقط


یک آرزو را هجا میکنند و


پریشانی دل را


بی گفتگو .....


به گفتگوی شبانه ام با تو می اندیشم


و در شگفتم با دریغ و درد


که خواب تو را چگونه بیآشوبم


وقتی نگاهت خیره به آنسویِ


پیدایی خاک


مانده ست مات و


مبهوت و بی سرنوشت

 

 


 

 

منتظر نباش كه شبي بشنوي


از اين دلبستگي هاي ساده ، دل بريده ام !


كه عزيز باراني ام را ،


در جاده اي جا گذاشتم !


يا در آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم !


توقعي از تو ندارم !


اگر دوست نداري ،


در همان دامنه ي دور دريا بمان !


هر جور تو راحتي ! باران زده ي من !

 


همين سوسوي تو


از آن سوي پرده ي دوري


براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست !


من كه اين جا كاري نمي كنم !


فقط گهگاه


گمان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم !



همين !

 


 

 

 گاهي اوقات

گفتن بعضي کلمات

انقدر سخت مي شود

که شکستن بغض سينه براي هميشه نا ممکن است

....دوستت دارم ...

مي نويسم ..

به همه مي گويم....

اما در مقابل ديدگانت

صدايي از من بر نمي آيد

مي خواهم فرياد بزنم

در آغوش بر گيرمت

اما ترديدي مبهم توانش را از من مي گيرد

حال تو مي روي

نمی خواهم بروی

!..بمان
اما تمناي محاليست

که بمان و منتظر باش

دورتر مي شوي .

و من دريغ از يک کلمه:

!.....بمان.

 


 

دیگر ساعتی بر دست ِ من نخواهی دید!

 

من بعد عبور ِ ریز ِ عقربه ها را مرور نخواهم کرد!

 

وقتی قراری ما بین ِ نگاه ِ من

 

و بی اعتنایی نگاه ِ تو نیست،

 

ساعت به چه کار ِ من می اید؟

 

می خواهم به سرعت ِ پروانه ها پیر شوم!

 

مثل ِ همین گل ِ سرخ ِ لیوان نشین،

 

که پیش از پریروز شدن ِ امروز

 

می پژمرد!

 

دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم،

 

بعد بیایم و با عصایی در دست،

 

کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،

 

تا تو بیایی،

 

مرا نشناسی،

ولی دستم را بگیری و از ازدحام ِ خیابان عبورم دهی!

 

حالا می روم که بخوابم!

 

خدا را چه دیده ای!

 

شاید فردا

 

به هیئت پیرمردی برخواستم!

 

تو هم از فردا،

 

دست ِ تمام پیرمردان ِ وامانده در کنار ِ خیابان را بگیر!

 

دلواپس نباش!

 

آشنایی نخواهم داد!

 

قول می دهم آنقدر پیر شده باشم،

 

که از نگاه کردن به چشمهایم نیز،

 

مرا نشناسی!

 

شب بخیر!

 

بر گرفته از وبلاگ فریاد سوخته

 


 

 

 

 

تمام خاطـــره ها را شبــانه بوسيـــــدم

 

ميان لحظه اي از قــرن خاک پوسيـــدم

 

غبــار پشت ســـرم بودي و نم کاســـه

 

تو رفتي و من بيچـــاره خواب مي ديدم

 

شبه لاابالي چشمت قسم که صــدها بار

 

به دور آتـــــش پيمــانه ي تو رقصيــــدم

 

يـــکي دو جــرعه نمانده بيا تمامش کن

 

تو سيب کال گنــاهي که با لبم چيــدم

 

مني که لب پر عشق تو بوده ام عمري

 

به وصــــله هاي دروغ زمـانه خنــــديدم

 

هــــزار مرتبه از نو حمـــاسه مي سازد

عشــاي چشم تو و لحظه هاي ترديدم

 

بـــــزن خـــراب کن اي روح لاابــالي من

 

دگـــر در آخر خطــم ، چه جاي تهـديدم

 

رسيـــده ام به خـط اول همان شــعري

 

که بــــار آخــر انگـــــار از تــو پرسيـــدم :

 

(( تمام خـاطره ها را شبانه بوسيـــــدم

 

ميان لحظه اي از قرن خاک پوسيــدم ))

 

 

 

مدار

مدار خاطــره ام پيــچ و تـــاب مي گيرد

 

به اسم تو كه رسيدم شتاب مي گيرد

 

دوباره دور مكــرر شــروع مي گردد

 

غـــرور تلخ مرا  منـجـلاب مي گيرد

 

غـــزل به نيت تو بي حســاب مي آيد

 

رديف و قـــافيه بوي سـراب مي گيرد

 

مـدار ذهني من اين ميـــان برآشفته

 

و جالب اينكه غزل اضطراب مي گيرد

 

در آستـانه ي اين التــــهاب وارونـه

 

وقوع حادثه من را خطاب مي گيرد

 

در ايـــن مــــدار ابهـــام اتــصــالي هست

 

و عاشقي كه مخش پيچ و تاب مي گيرد

 

 

 

 

 

اجراي آخر

امضا كنم در عشق تو ديوانه ام يا نه ؟

 

در انفــرادي ها و كــنج خانه ام يا نه ؟

 

امضا كنم محبوس چشمانت شدم يكبار

 

يا صـــد هـــزاران بار ديــگر تا ابـد يا نه ؟

 

امضا كنم در پاي حكمم جاي اسمي كه

 

عمــري برايش قصه و افسانه ام يا نه ؟

 

امضا كنم اين ابتذال كهنه را در شعر

 

تكرار شمع و گردش پروانه ام يا نه ؟

 

امضــا كنـــم فرهــــادم و مجنــون تــكـراري

 

يا مست جام عشق و يك پيمانه ام يا نه ؟

 

امضــا كنم اين اعتــــرافات مــزخرف را

 

بنويسم اينجا با همه بيگانه ام يا نه ؟

 

ديگر گزيري نيست جز امضاي حكمي كه

 

حتــــي اگر ثابت كنـــم ديــوانه ام يا نه ،

 

يك چارپايه ، يك طناب ، اجراي آخر و ...

 

 

حالا بــــگو ! بازيـــگري جانانه ام يا نه ؟

 

 

 

 

از غزل بگو

يک بار هم براي خدا از غزل بگو

 

در تنگـناي حادثه ها از غزل بگو

 

روح مــرا به قافــيه هايت گــره بزن

 

در قيل و قال فاصله ها از غزل بگو

 

من مثل موج ، عاشق حالي به حالي ام

 

دريـــاي من ! همــيشه رهــا ! از غزل بگو

 

من انتظار برفي يک فصل عاشقي

 

اينـک بــهار مـن ! تو بيا از غزل بگو

 

فرجام من به  سال هبوطت رسيده است

 

يلــــــداي من به نـام خـــدا از غـــزل بــگـو

 

تا يـک شهاب شبزده معراج مانده است

 

پــــر گــيـــر !  تا عـــروج صـدا از غزل بگو

 

با اين جماعت به سجود ايستاده و

 

با مـــردمان خـــواب نما از غـزل بگو

 

اينجا تمام خاطره هايم مکدرند

 

تو با زبـــان آينه ها از غــزل بگو

 

آخر شد اين شبانه و اين احتياج نه :

 

يک بار هـــم براي خــدا از غـــزل بگو

 

گاري سيب فروش سر ميدان افتاد

 

مرد از جاذبه در بهت خيابان افتاد

 

سيبها ريخت كه از مرد نماند چيزي

 

جوي پرشد كه دو سر عايله در آن افتاد

 

 

بعد از آن كوچه نديدش به گمانم آن مرد

 

يك دو ماهي به همين جرم به زندان افتاد

 

 

يا نه مثل همه ي مردم شيدا شايد

 

گذرش بر حرم  شاه شهيدان افتاد

 

گره مشكل او دست خدا باز نشد

 

 

كار او باز به يك مشت مسلمان افتاد

 

او كه عاشق تر از آن بود كه دانا باشد

 

سر و كارش به همين مردم نادان افتاد

 

غم نان ، كاش بداني غم نان يعني چه

 

يعني آدم به تب گندم از ايمان افتاد

 

آدم آن روز كه دستش به دهانش نرسيد

 

از خدا دست كشيد و پي شيطان افتاد

***

 و شب بعد زمين مرده ي او را بلعيد

 

جسدش در حرم  شاه شهيدان افتاد

 

گله آرام ميان شب عريان خوابيد

 

زخم چون گرگ به جان ني چوپان افتاد:

 

لا لالا برگ گلم! شاخه ي بيدم لالا

 

يوسفم دست كدوم گرگ بيابان افتاد

 

برف چون حوله اي آرام وسبكبال و سپيد

 

گرم روي تن عريان زمستان افتاد

 

برف باريد كه از مرد نماند چيزي

 

 

شاعري باز پي قافيه ي نان افتاد

 

 

 

 

 

 

ليلا

مي پرسم از اندوه نايابي که او را برد

 

از هاله ي نه توي مهتابي که او را برد

 

اين بيت ، بند دوم يک آه-سايشگاه

 

او مثل ماهي هاي تنگابي که او را برد

 

مي پرسمش از دور، ازديروز، از دريا

 

از موج خيز سرد سيلابي که او را برد

 

اول نگاهم مي کند-گفتم، رواني نيست

 

مي گويد از شبهاي شادابي که او را برد:

 

من را ...سوار يک سمند بي پلاک آمد

 

داماد...من اي کاش....سهرابي که او را برد

 

چيزي نمي فهمم از اين بي سطر نامفهوم

 

او خود ولي مي گويد از خوابي که او را برد:

 

سهراب نام دوست....بيچاره ليلا هم

 

من...بين ما روزي شکرآبي ...که او را برد

 

هي رفتم و هي آمدم بي کودکيها....ها

 

افتاده بودم در همان تابي که اورا برد

 

دختر فراري ها برايش پارک آوردند

 

ليلا نبود آن بيد لرزابي که او را برد

 

يک هشت شنبه ...ساعت فردا...پري روزا

 

با من قرار مانتويي آبي که اورا برد

 

از آستانه تا خود دروازه خنديديم

 

هي گفت از هر در سخن بابي که او را برد

 

اين آخرين ديدار ما....مرفين اگر...بي او

 

مي پيچدم در خلسه ي خوابي که او را برد

 

مثل پسين سالمندي هاي يکشنبه

 

افتاده بودم گوشه ي قابي که او را برد

 

زنهاي فاميل آمدند از بوق بوق شهر

 

ديدم عروس و تور و قلابي که او را برد

 

زنها به رسم ماه بر آتش.... سپنديدم

 

هي سوختم بي رسم و آدابي که او را برد

 

دف مي خورد حالا تمام شهر بي طنبور

 

کل مي خورم بي زخم مضرابي که اورا برد

 

***

من راوي اين قصه ام ،از متن مي آيم

 

مي گفتم از مردي و سيلابي که او را برد

 

از آه-سايشگاه او تا خانه ي ليلا

 

مي تابدم مهتاب بي تابي که او را برد

 

او خود منم/ من اويم و آيينه مي داند

 

آهي که او را سوخت ،گردابي که او را برد

 

من خواب مي ديدم همان خوابي که او را ديد

 

من خواب مي بردم همان خوابي که او را برد

 

من...را... سوار يک ...سمند بي پلاک ...آمد

 

من... عاشقش بودم ...نه سهرابي که او را برد

 

 

|+|نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1378 ساعت 0:0 توسط مهدی |
آخرین نوشته ها