تبليغاتX
عطر بارون , بوی سیب

زنده بودن را به بیداری بگذرانیم چراكه سالها به اجبارخواهیم خفت

 

|+|نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388 ساعت 14:19 توسط مهدی |
 

تو ميري و من فقط نگاهت مي کنم ، تعجب نکن که چرا گريه نمي کنم ،

 

 

 بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم ، اما براي ديدن تو

 

 

 همين يک لحظه باقيست

 

 

|+|نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388 ساعت 20:12 توسط مهدی |

همچو باران باش غم جدائي از آسمان را در سبز کردن زندگي جبران کن

 

 

.

 

|+|نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388 ساعت 12:14 توسط مهدی |

 

بغضي كه راه حنجره‌ام را گرفته است

 

جز با حضور چشم تو دريا نمي‌شود

 

 

 

 

|+|نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 ساعت 18:44 توسط مهدی |
 

 

 

 

هر رفتنی را رسیدن نیست

 

اما برای رسیدن راهی جز رفتن نیست

 

 

 

|+|نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 ساعت 16:53 توسط مهدی |

             

              

               اشک هایم بهانه بود تا دستهایت را لمس کنم

 

  

|+|نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 ساعت 10:3 توسط مهدی |

 

کوچکتر که بودیم دل بزرگی داشتیم،

 

 امروز که بزرگیم چقدر دلتنگیم

 

 

|+|نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 ساعت 13:11 توسط مهدی |

 

 


دیروز

 

ما زندگی را      

                                     
به بازی گرفتیم


امروز
، او


ما را
. . .


فردا ؟

 

 

|+|نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387 ساعت 14:31 توسط مهدی |
 

کاش به زمانی بر می گشتم که تمام غمم

شکستن نوک مدادم بود

 

 

 
 
 
|+|نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ساعت 19:56 توسط مهدی |
غروب خورشید

عشق یعنی

 

بارش خون از گلوی آفتاب

 

 

 

|+|نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387 ساعت 19:37 توسط مهدی |
آخرین نوشته ها